قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

795

تاريخ الفي ( فارسى )

حسان « 1 » پيش امام حسين ايستاده بود ، گفت : يابن رسول اللّه اين مرد كه به ميدان آمده مبارزى صف‌شكن و دليرى مردافكن است . مرا اجازت ده تا با او نبردى كنم و بناى لاف و گزاف كه در ساحت ميدان برافراشته به صرصر قهر درهم شكنم . امام حسين ، عليه السّلام ، زهير را اجازت داد . و اين زهير از قبيلهء بنى اسد بود . در همان نزديكى از وطن و مسكن خود بريده و خدمت امام حسين ، عليه السّلام ، را از عالم برگزيده مبارزى مردانه و دلاورى فرزانه بود . چون زهير به ميدان درآمد در گرمى تاختن سر راه بر سامر ازدى گرفت . سامر چون زهير را بديد از بيم او بلرزيد و از راه نصيحت درآمده گفت : اى شهسوار ميدان محاربت و اى نامدار مضمار مبارزت ، شرم ندارى كه مال و منال و اهل و عيال خود را بگذارى و روى به تقويت حسين و تمشيت مهمّات او مىآرى ؟ زهير گفت : اى ناكس دون ! تو را شرم مىبايد داشت كه شمشير در روى اهل بيت پيغمبر خود مىكشى و براى نعمت فانى عقوبت باقى اختيار مىكنى ؟ سامر خواست كه ديگر سخن گويد ، زهير نيزه‌اى بر دهانش زد كه سنان نيزه از قفايش بيرون آمد . فى الحال از مركب درافتاد و جان بداد . پس زهير در برابر قلب لشكر عمر سعد آمد و گفت : اى اهل عراق ، هركه مرا مىشناسد خود مىشناسد و هركه نشناسد ، منم زهير بن حسان اسدى . كيست از شما كه بيرون آيد تا زمانى با يكديگر بگرديم و ببينيم كه بخت كه را يارى مىكند و نكبت كه را بر خاك خوارى مىافكند . اهل شام و عراق كه نام آن يگانهء آفاق را شنيدند و قبل از اين آوازهء شجاعت و دبدبهء ابّهت او به سمع ايشان رسيده بود همه سر در پيش انداخته از محاربه او بترسيدند . عمر سعد بانگ بر سپاه زد كه : اين چه بىحميّتى است كه شما داريد ! آخر يك كس به ميدان رود و نام خود را در مجمع پهلوانان بلند سازد . نصر بن كعب نخعى سوارى تمام بود از رؤساى كوفه و از سرداران عرب كه او را برابر صد سوار داشتندى . مركب برانگيخت و در برابر زهير آمد گفت : اى شجاع عرب از نعمت خود چرا مىمانى و بنى عمّان خود را دست بداشتى ؟ بيا تا تو را پيش امير جليل - يعنى پسر زياد - برم تا از خارستان عنا و كلفت به گلزار راحت و بهجت رسى . زهير گفت : اى لعين ! در خدمت آل زياد خارهاى بدعت در دامن دين مىآويزد و در گلستان خدمت امام حسين هر لحظه نهال معرفتى از كنار جويبار حقيقت برمىخيزد . من اكنون از روضهء محبّت آن حضرت گلهاى مراد چيده‌ام و از خارزار دشمن نابكار هيچ انديشه ندارم . نصر انديشه كرد كه زهير را به سخن

--> ( 1 ) . هر سه نسخه : سامر شخصى نام . - و .